« کدخدا خودم ! | صفحه اول | داروخانه سیزده آبان »
یکشنبه 5 خرداد 1387
رنجی که می برد
هر ثانیه امروز یک سال گذشت. رفتم به سال هشتاد و یک. آدم های بیمارستان همان بودند بی هیچ تغییری. نه در رفتار نه در چهره. تمام دیشب نخوابید و درد کشید مثل تمام این سالها - درد هم بعد از این همه سال تغییری نکرده است - اما دم غروب آرام خوابیده بود و به کمک دستگاه نفس می کشید. حالا کمی آرام گرفته ام. خسته ام
نوشته شده توسط: شهرام در May 25, 2008 11:52 PM | متفرقه
Trackback Pings
براي ارسال دنبالک از لينک زير استفاده نماييد
http://itiran.net/cgi-bin/mt/itiran-tb.cgi/1584
:نظرها
خسته نباشی پسرخالهء عزیز...
امیدوارم حالشون بهتر بشه...
نوشته توسط: گلناز at May 29, 2008 11:44 PM
به امید بهبودی هرچه زودتر . امیدوارم شادی به خونه برگرده
نوشته توسط: صبا at May 28, 2008 10:24 PM
ایشالله خوب می شه. من براش دعا می کنم
نوشته توسط: م.ر.بهنام رئوف at May 28, 2008 04:50 PM
امیدوارم زودتر بهبود پیدا کنه...
نوشته توسط: کهن چی at May 26, 2008 02:12 PM
آخه چرا؟
نوشته توسط: moh3n at May 26, 2008 10:51 AM
:(
نوشته توسط: سونا at May 26, 2008 07:28 AM